persian fans SS501
سلام به اولین انجمن رسمی دابل اس توی ایران خوش امدید!
برای استفاده ی کامل از امکانات سایت لطفا وارد شوید
ممنون
برای استفاده از تمامیه امکانات لطفا از مرور گر های استاندار مثل فایر فاکش استفاده کنید.
در صورت بروز مشکل حتما به مدیر پیام خصوصی دهید

persian fans SS501

به اولین انجمن رسمی دابل اس توی ایران خوش امدید
 
HomeCalendarSearchMemberlistUsergroupsFAQLog inRegister

اطلاعیه انجمن ... تذکر های *مهم*

  •   تبلیغ هرگونه انجمن دیگر یا موضوعی غیر از دابل اس در این انجمن ممنوع میباشد *مهم*
  •  اسم مطلبی که ارسال میکنید به مطلب مربوط باشد. مشخص کننده ی محتوای مطلب شما باشد. *مهم*
  •   هر مطلب رو در قسمت مربوط به اتاق انجمن خودش ارسال گردد    *مهم*
  •  مطلب ارسالی 2 بار در دو مکان متفاوت ارسال نکنید   *مهم*
  •  اگر در مورد یک موضوع ارسال شده مطلبی کامل کننده دارید به همون پست اضافه کنید. الکی با اتاق زدن فروم رو شلوغ نکنید.    *مهم*

انجمن اماده برای تبادل بنر سایت ها و انجمن های کره ای میباشد

برای اطلاعات بیشتر به این قسمت مراجعه کنید 

توجه توجه 

بچه های بدون عضویت میتونند از قسمت ازاد استفاده کنند

توجه توجه 

Log in
Username:
Password:
Log in automatically: 
:: I forgot my password
Similar topics
Who is online?
In total there is 1 user online :: 0 Registered, 0 Hidden and 1 Guest

None

Most users ever online was 13 on Thu Sep 01, 2011 10:20 am
Latest topics
» عکس حرکتی !!
Wed Jan 30, 2013 1:58 pm by ara-youngi

» آهنگهایی که کمتر شنیدین
Tue Dec 04, 2012 10:37 pm by daryr

» bita314
Wed Oct 10, 2012 2:15 pm by *vampire 501*

» داداشی در سربازی
Sun Sep 23, 2012 10:12 pm by ♬º◕Yas Ⓔ man◕º♬

» عکس عشقم
Mon Sep 10, 2012 5:05 pm by daryr

» Postcard in USA دابل اس ss501
Mon Sep 10, 2012 2:03 pm by kimia

» دابل اس چرا اینجوری شدید
Wed Aug 29, 2012 6:05 pm by maryami

» Heo Young Saeng-FIRST SOLO STORY
Wed Aug 22, 2012 6:00 pm by daryr

» عکسای خوشگل از یونگ سنگ
Wed Aug 22, 2012 5:34 pm by daryr

» داداش جونگ مینی
Thu Aug 02, 2012 9:06 pm by maryami


Share | 
 

 ☁rainy love☁ - ☂ss501☂

View previous topic View next topic Go down 
Go to page : Previous  1, 2
AuthorMessage
ஜ۩ zahra❀◕ ‿ ◕❀۩ஜ
کمی فعال
کمی فعال


Posts : 64
Join date : 2012-06-23

PostSubject: Re: ☁rainy love☁ - ☂ss501☂   Wed Jul 04, 2012 8:41 pm

سویونگ:وای جنگ جهانی شده؟
هایسون:نه دوباره جونگمین وهیونگ کل انداختن....
یونگ:بس کنین دیگهههههههه.سرم رفت
جونگ:توخفه........همه آتیشااززیرسرتوبلندمیشه
سویونگ خندید وگفت:خداامروزورحم کنه
یونگ:سلامممممممممممممم لیدرجان
هیون باابروبه دخترااشاره کردویونگ سنگ برگشت ........
_:هایسون.....
جونگ:اِ سرکارخانم لی
هایسون:واقعا؟من قبلا شماروجایی ندیدم؟......وشماآقای کیم کیوجونگ.......ازاین به بعدخودت میری دنبال دوست دخترت.....خوب کی راه میفتیم؟
هیون:ما؟....راستش.........
کیو:من دروبازمیکنم...........(یکی پشت دربودوزنگ میزد)
یونگ سنگ به طرف هایسون آمدوکنارش نشست دستش رادورگردن اوانداخت.آرام گونه اش رابوسیدوگفت:فکرنمی کردم بیای...
هایسون:ها؟منظورت اینه میخواستی بایکی دیگه بری؟
یونگ:فکرخوبیه ...درموردش فکرمیکنم.....
جونگمین وهیونگ داخل اتاق بودند.هیون هم داخل آشپزخانه مشغول بود(چه کدبانویی بود و خبر نداشتیم).سویونگ هم که فضاراسنگین دیدازکنارآنهابلندشد.اینبارهایسون میخواست یونگ سنگ راببوسدکه ناگهان کیو بامینهاوارداتاق شد....

جونگمین وهیونگ داخل اتاق بودند.هیون هم داخل آشپزخانه مشغول بود(چه کدبانویی بود و خبر نداشتیم).سویونگ هم که فضاراسنگین دیدازکنارآنهابلندشد.اینبارهایسون میخواست یونگ سنگ راببوسدکه ناگهان کیو بامینهاوارداتاق شد....هردوازجاپریدند....شکه شده بود....صدای ضربان قلبش راشایدیونگ سنگ هم می شنید.مینها؟اینجا؟چطوربه اینجاآمده بود........
هیون:افتخارآشنای نمیدید؟
مینها:من؟راستش.........فکرمی کردم هایسون گفته ....که می یام.....مثل اینکه مزاحم شدم....
هیون:نه ......همچین فکری نکنین.....
یونگ:شمابایدمینهاباشین درسته؟ولی هایسون گفته بودنمی یاین....
Back to top Go down
View user profile
ஜ۩ zahra❀◕ ‿ ◕❀۩ஜ
کمی فعال
کمی فعال


Posts : 64
Age : 19
کل تشکر ها و امتیاز ها : کل تشکر ها و امتیاز ها : : 1696
تشکر شده تشکر شده : 1
Join date : 2012-06-23

PostSubject: Re: ☁rainy love☁ - ☂ss501☂   Wed Jul 04, 2012 8:42 pm

سویونگ که اوضاع روخراب دید گفت:مینهاهمیشه آخرین لحظه نظرش عوض میشه.....
مینهابه سمت صدابرگشت:هی...... چوسویونگ.....این واقعاخودتی؟
سویونگ لبخندزد.امادرون هایسون آشوبی به پابود.درهم ریخته بوداصلاانتظاردیدن مینهارانداشت حتمااوراتااینجاتعقیب کرده بود....لب گزید...اگردرحضوریونگ سنگ کاری میکرد،حرفی میزد.زندگی اش پایان میگرفت....
.....................
همه دورهم نشسته بودندوباهم صمیمی شده بودنداماهایسون حال خوبی نداشت.متوجه شده بودبااینکه مینهابه اونگاه نمی کنداماتمام حواسش به اوویونگ سنگ است.....یکدفعه بلندشدوبه طرف اتاق یونگ سنگ رفت.سویونگ هم دنبالش رفت.
_:چته؟چرااینطوری خودت روباختی؟
_:منودرک نمی کنی قلبم داره می یادتودهنم ......سویونگ اگه اتفاقی بیفته..............اینومیدونم چقدرازیونگ سنگ متنفره........ولی وقتی اینطورصمیمانه باهاش حرف میزنه وبرخوردمیکنه منومیترسونه.......حرف ازدیشب بزنه...........سویونگ تمام دنیاسرم آوارشده
_:تقصیرخودته هرچی هم سرت بیادحقته
_:چی داری میگی؟
_:ازهمون اول .......اصلاقبل ازاینکه مینهابیادسئول بایدماجراروبه یونگ سنگ میگفتی.......
_:نشدسویونگ...نشد.هردفعه یه چیزی مانعم شد..ولی اون موقع حداقلش جرئت داشتم....الان به کل میترسم...........نمی تونم...سویونگ..........به خدانمی تونم
صدای درتوجه آن دورابه خودجلب کرد.
یونگ_:چندسال همدیگه روندیدین؟آماده این؟راه بیفتیم؟
هایسون:بیاتو................دروببند
یونگ:چی شده؟
هایسون:مینهاهم می یاد؟
یونگ:هیییییی چته؟......آره می یاد.....خیلی پسرسربه زیریه......نمی اومدجونگمین باروش های مخصوص خودش راضیش کرد.........ازش خوشم اومده اونطورکه فکرمیکردم نیست........بگم باماشین مابیاد؟
سویونگ میدانست که حضورمینهاچقدرهایسون راآزارمیدهدبدون اینکه حتی منتظربماندهایسون مخالفت کندگفت:نه اوپا........بذاربامابیاد.....من خیلی وقته مینهاروندیدم.......بذاربامابیاداگه اشکالی نداره.......
یونگ:هرطوردوست داری...
هایسون نگاهی حاکی ازستایش به سویونگ انداخت .آرام زیرلب گفت:اگه تونبودی من چی کارمیکردم....
یونگ:خوب بچه ها...مینهاشماباکیوجونگ وسویونگ میری..........هیون،زحمت این دوتاهم میفته گردن تو.....
Back to top Go down
View user profile
ஜ۩ zahra❀◕ ‿ ◕❀۩ஜ
کمی فعال
کمی فعال


Posts : 64
Age : 19
کل تشکر ها و امتیاز ها : کل تشکر ها و امتیاز ها : : 1696
تشکر شده تشکر شده : 1
Join date : 2012-06-23

PostSubject: Re: ☁rainy love☁ - ☂ss501☂   Wed Jul 04, 2012 8:44 pm

هیون:من ازجون خودم سیرنشدم....این دوتاباهم توی یه ماشین......
هایسون ازاتاق بیرون آمدوگفت:تاکی اونجامیمونیم؟
هیونگ:یکی دوروزی هستیم.........
جونگ:خوب خانومابرین آماده شین که دیرمیشه.....
10دقیقه بعد
یونگ:واییییی خدا مرسی منودخترنیافریدی....بسه دیگه
هایسون:اِ.......
یونگ سنگ ازروی تخت بلندشدوکنارآینه ایستاد.ازداخل آینه به هایسون زل زدوگفت:اگه داری به خاطرمن آرایش میکنی من پسندیدم بریم..........
هایسون:اینقدرحرف زدی نفهمیدم چی کارکردم......
جونگمین که رئی کاناپه به حالت چرت نشسته بودگفت:دروغ میگی .....یعنی واقعاکارتون تموم شد؟
سویونگ وهایسون باهم خندیدن اما مینهاخنده راروی لب هایش خشک کرد......بایدتحمل میکرد...باید.........
همه به راه افتادند.
..............................................
هایسون:بمون ازهمه عقبتر........
یونگ :چرا؟
وسرعتش راکم کرددابل اس ازآنهافاصله گرفتند.بابغضی که سعی میکردآن رافروبخوردبه درخت های کنارجاده نگاه میکرد
_:اونجابودنه؟یونگ سنگ....اولین بار........
_:می دونی من عاشق این جاده ام............سبزوپوشیده ازدرخت .........
_:چه احساساتی .......بهت نمی یاد.....
_:منودست کم گرفتی لی هایسون؟.......
_:همون....نگه دار..........نگه دار.....همین جابود ......همین جا...
ازماشین پیاده شدند...
یونگ:هنوزیادم نرفته ........یه شلواربنفش وبلوزگلبهی.....آشفته وپریشون..........تواین جاده ........
_:تاحالا تاته این جاده رفتی؟
Back to top Go down
View user profile
ஜ۩ zahra❀◕ ‿ ◕❀۩ஜ
کمی فعال
کمی فعال


Posts : 64
Age : 19
کل تشکر ها و امتیاز ها : کل تشکر ها و امتیاز ها : : 1696
تشکر شده تشکر شده : 1
Join date : 2012-06-23

PostSubject: Re: ☁rainy love☁ - ☂ss501☂   Wed Jul 04, 2012 8:47 pm

_:نه..ولی عروسیمون می یارمت.....
_:یعنی این اعتمادبه نفست......جلونیا.....یونگ سنگ دارم بهت اخطارمیکنم.........بروعقب
_:تودیگه زندانی منی.....
وسرش راآرام پایین برد.........
چندثانیه که گذشت آرام بلندشدودرچشمان هم دقیق شدند.......
یونگ سنگ(بافریاد):عاشقتم.....لی هایسون
لبخندزد....
یونگ:من خلاصه یه روز این جونگمینومحض رضای خداهم شده خفه میکنم.
_:ها؟چیه؟چی میگی؟(یونگی عصبانی دیده بودین؟)
_:......................
_:به توچه؟توراهیم......
_:.............
_:فقط برسم اونجا من میدونموتو......
هایسون:بسه دیگه..هرچی دهنت دراومدبهش گفتی......بخوای سرمن هم اینطوری دادبکشی من بااینجورچیزاکنارنمی یاما
_:زن بایدازشوهرش حساب ببره.....
_:دیگه چی؟حتماانتظارداری من برات غذادرست کنم؟لباساتومن بشورم....اتاقتومن تمیزکنم؟.....گفته باشم ازاین خبرانیستا(آفرین همینه!!!آموزشگاه خانه داری باآسان ترین وبه روزترین روش ها)
_:پس بگوقراره من شوهرکنم دیگه......
_:واقعاازمن همچین انتظاراتی داشتی؟
_:چیزدیگه ای فکرمیکردی گلم؟
_:خوب عوضش اول زندگی سنگامونوواکندیم نه؟
_:نه من زن نمی گیرم......
_:نشونت میدم.......سوارشوبریم یخ کردم....
_:نه این موضوع بایدهمینجاحل شه وگرنه خودت پیاده بیا.
_:چی؟........
Back to top Go down
View user profile
ஜ۩ zahra❀◕ ‿ ◕❀۩ஜ
کمی فعال
کمی فعال


Posts : 64
Age : 19
کل تشکر ها و امتیاز ها : کل تشکر ها و امتیاز ها : : 1696
تشکر شده تشکر شده : 1
Join date : 2012-06-23

PostSubject: Re: ☁rainy love☁ - ☂ss501☂   Wed Jul 04, 2012 8:50 pm

_:بایدخونه داری یادبگیری..
_:امکان نداره.........مگه بیکارم؟
_:خودت پیاده بیا.....
سوارماشین شدوبابیشترین سرعت ازآنجادورشد.....باورش نمیشدواقعااوراگذاشته بودورفته بود؟شروع به دویدن کردوفریادکشید:یونگ سنگ........
امامثل اینکه واقعارفته بود.....
............................
جونگ:هایسون پس کو؟
یونگ:دعوامون شد پیاده اش کردم
هیون:چی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟الان کجاست؟
یونگ:نترس یکم بدوئه خودشومیرسونه..........
جونگ:آشغال این چه کاری بودکردی؟تانیم ساعت دیگه هوای اینجامیشه عین قطب..........واقعاتواون کله چیه؟
یونگ سنگ توجهی نکرد وبه طرف اتاق رفت...
..................................
ازنفس افتاده بود
_:لعنتی واقعامنوولکردی رفتی؟

بقیه دفعه بعدباشه؟آپرین دخملای خوبم

ازنفس افتاده بود
_:لعنتی واقعامنوولکردی رفتی؟
.................
هیون:الان 10دقیقه گذشته..برودنبالش یونگ سنگ...........کجاولش کردی؟دختره بیچاره رو؟پاشوازاتاق بابیرون....
یکدفعه دربازشدوگفت:گفتی یونگ سنگ توکدوم اتاقه؟
سویونگ:کجابودی؟مردیم ازنگرانی......
_:هیسسس....کجاست؟
Back to top Go down
View user profile
ஜ۩ zahra❀◕ ‿ ◕❀۩ஜ
کمی فعال
کمی فعال


Posts : 64
Age : 19
کل تشکر ها و امتیاز ها : کل تشکر ها و امتیاز ها : : 1696
تشکر شده تشکر شده : 1
Join date : 2012-06-23

PostSubject: Re: ☁rainy love☁ - ☂ss501☂   Wed Jul 04, 2012 8:53 pm

هیونگ:اون اتاق
هایسون:آها......
به طرف اتاقی رفت که هیونگ اشاره کرده بود.درراآرام بازکرد.....خوابیده بود...درراآرام پشت سرش بست وقفل کرد.
_:نگوکه خوابی...بی شخصیت....
آرام چشم هایش رابازکرد...بالبخندی تمسخرآمیزبه هایسون نگاه کرد......هایسون جیغی کشیدوبه طرف یونگ سنگ حمله کرد.....یونگ سنگ بلندشدوبه محض رسیدنش مچ دستانش راگرفت واوراروی پای خودنشاندوگفت:حقت بود........دختره لوس.....
_:دلت می یاد؟........
_:هواسردبود؟یه گوله یخ شدی......
_:واقعا؟مطمئنی؟
_:اینجا بعدازظهرازساعت3به بعدمیشه قطب جنوب .......
_:بعدبه خاطرهمین ولم کردی؟
_:نه میخواستم بگم شوخی ندارم باهات..........ماچندوقت دیگه ازدواج میکنیم نه؟ولی خوشم نمی یادلوس بازی دربیاری......
_:ولی من بایدتلافی کنم دیگه درسته؟؟؟؟؟؟
_:هوم؟؟؟؟
بلندشدوشروع کردبه جیغ کشیدن....:کمک.....سویونگ........
هر6تاییشون ازترس میخکوب شدن..سویونگ سریع پشت دررفت وگفت:هایسون خوبی؟؟؟
هایون:سویونگ...کمک....
یونگ:چراجیغ میکشی؟؟؟؟
یه دفه مینهابلندشد وطرف دررفت ....همون لحظه یونگ سنگ جلوی دهن هایسون روگرفت وگفت:حالت خوبه؟؟؟چرادیوونه بازی درمی یاری؟؟
هیون باکلیدیدک دروبازکرد...مینهابادیدن صحنه روبه روش جوش آوردطرف یونگ سنگ رفت.یقه شوگرفت وبلندش کرد.
هایسون چشمهاش گردشده بود:چی کارمیکنی؟؟؟
سویونگ:اوپا.......
کیوچپ سویونگ رونگاه کرد...
Back to top Go down
View user profile
ஜ۩ zahra❀◕ ‿ ◕❀۩ஜ
کمی فعال
کمی فعال


Posts : 64
Age : 19
کل تشکر ها و امتیاز ها : کل تشکر ها و امتیاز ها : : 1696
تشکر شده تشکر شده : 1
Join date : 2012-06-23

PostSubject: Re: ☁rainy love☁ - ☂ss501☂   Wed Jul 04, 2012 8:59 pm

مینها:چی کارش کردی *سانسور کلمات*؟؟؟؟
هایسون بلندشدوگفت:ولش کن....
یونگ سنگ دستای مینهاروازخودش دورکردازرفتارناگهانی مینهامتعجب شده بود....مینهاتصمیم خودشوگرفت وباتمام قدرتش ..........
هایسون جیغ کشید....جونگمین زودترازهمه به خودش اومد مینهاروگرفت....هیچکس انتظارهمچین رفتاری ازمینهانداشت......یونگ سنگ به هایسون که وحشت زده روبه مینهابودانداخت....
الان وقتش بودکه همه چیز روبه یونگ سنگ بگه.الان موقعی بودکه میتونست ارتباط یونگ سنگوهایسون روازبین ببره....
انگشتشوبه نشانه تهدیدسمت یونگ سنگ گرفت وگفت:فقط اگه یه باردیگه ناراحتش کنی...........به حرفم رسیدی هایسون؟؟؟
هایسون که میدونست الان بحثوبه کجامیکشونه فریادزد:بسه!!!!!!!!!!!!
_:چراهمه چی روبهشون نمیگی؟؟؟
_:مینهابهت گفتم تمومش کن.....
یونگ سنگ براق شدوگفت:چی رو؟...
_:یونگ سنگ هیچی.باورکن هیچی......بهش گوش نکن....
مینها:چراهیچی؟...چرانمیگی دیشب....
وبعدپوزخندی زد....وتوچشمای یونگ سنگ خیره شد....
دیگه توان پلک زدن هم نداشت....تااشکایی که توچشماش جمع شدن روپایین بریزه....
یونگ سنگ به هایسون نگاه کردوگفت:دیشب؟؟؟
جونگمین مینهاروول کرد.مینهاآروم طرف یونگ سنگ رفت چیزی توگوشش گفت..باورش نمیشد....
نگاه کوتاهی به هایسون انداخت ازاونجارفت بیرون......
....................................................
. صدای آهنگ رابالابرد یه دستش روی فرمان بودوآن یکی دستش درحالیکه روی دهانش بودباآرنج به پنجره ماشین تکیه داده بود.درچشمانش خون موج میزد.تاحال کسی به اونگفته بودکه هایسون به اومربوط نمی شود.ناگهان صدای گوشی بلندشد. حتما جونگمین بودولی الان حالی نداشت که............اما انگارول کن نبود نگاهی به صندلی کنارش انداخت گوشی اونبود .......
سعی میکردبغض خودرافروبخورد
دیگرنمی توانست ماشین رانگه داشت .سرش راروی فرمان گذاشت وبرای خودش هم عجیب بودکه اینطورگریه کند.

Back to top Go down
View user profile
ஜ۩ zahra❀◕ ‿ ◕❀۩ஜ
کمی فعال
کمی فعال


Posts : 64
Age : 19
کل تشکر ها و امتیاز ها : کل تشکر ها و امتیاز ها : : 1696
تشکر شده تشکر شده : 1
Join date : 2012-06-23

PostSubject: Re: ☁rainy love☁ - ☂ss501☂   Wed Jul 04, 2012 9:03 pm

_:بچه ها من دارم میرم.
_:باشه زودبیا کارداریم
_:همیشه اززیرکاردرمیره گرد بی خاصیت
_:خفه شوهویج ...اگه اونروز اینقدر زرنمی زدی لپ تاپموتوکلبه جانمی ذاشتم.من رفتم. ............
ازکلبه برمیگشت.صدبارجونگمین رافحش داده بودبرای اینکه اورامجبورکرده این همه راه رادوباره برگردد.خسته بود.هنوزخستگی رادربندبندوجودش حس میکرداین هم تقصیرهیون بود که اینقدربه آنها تمرین می داد.چه هوای خوبی!چه مناظرقشنگی......جاده خلوت بود.ماشین رانگه داشت .......آنجا جان میدادبرای عکاسی...وقتی اونقدرعکس گرفت که دلش راضی شدسوارماشین شد.باسرعتی حیرت آور شروع به حرکت کرد.اماهرازگاهی سرعتش راکم میکرد این بارهم تقریباسرعتش راکم کرد.شبحی سیاه ازدوربه سمت اومی آمد.برایش عجیب بود.یعنی چه؟هرچه بودماشین نبود........تکان خوردن تیشرتش که خیلی یقه اش بازبودرابه خاطرضربان تندقلبش حس میکرد.شبح سیاه هرلحظه نزدیک تر میشد و انگارهرقدم که نزدیک ترمیشدجسمی خاکی می یافت.....دیگریک شبح سیاه نبود........یه دخترجوان بودکه به سمت اومی دوید.سرعت خودراکم کرد..ترمزکردوایستاد.اوهم ایستاده بود.نفس هایش به شماره افتاده بود....انگارمیترسید......چشمانش قرمزبود.........صورتش خیس بودمعلوم بودخیلی گریه کرده...ازماشینش پیاده شد.موهایش به ریخته بودامااینها زیباییش راازبین نمی برد.زیبایی خیره کننده ای نداشت امادلنشین بود..غم عجیبی درچشمانش موج میزد.یونگ سنگ قدمی جلوتررفت امادخترجوان هنوزمیترسدقدمی به عقب برداشت.....
_:نمی خوام بترسونمتون.......شما.....حالتون خوبه؟؟ حرف نمی زداماچشمانش میگفتندنه _:چیزی شده خانوم...... به پشت سرش نگاه کرد.برگشت به طرف یونگ سنگ ودوباره به راه خودادامه داد.یعنی چه اون کی بود.........
هنوزهم یادش نرفته بودکه چطورازروی نگرانی دنبالش رفت ....وقتی بیهوش پیداش کردسمتش دوییدو.....
چطورممکن بودهایسون بهش خیانت کنه؟؟؟اگه چیزی که مینهامیگفت درست بود....برای همشه ازدستش داده بود....
.......................
جوخونه هنوزمتشنج بود....
هایسون:خیلی *سانسور کلمات* مینهاچی بهش گفتی؟؟؟
_:هیچی..فقط اینکه سه روزدیگه عروسی میکنیم....تودیشب تاحالامال منی....
لباش اشکارامیلرزید.......:مینها....تو.....
_:دیگه برنمیگرده...فراموشش کن........توازاولش هم مال من بودی......
.................................................
روزخوبی که میتونست برای همه شادی آفرین باشه...تبدیل به کابوس شبانه هایسون شده بود....
2روزازاون موقعی که یونگ سنگ روبااون حالت دیدگذشت.....باورش نمیشدداره تسلیم سرنوشت میشه....روتختش غلت زد....تودلش به یونگ سنگ بدوبیراه میگفت که چرااینقدرراحت حرف مینهاروقبول کرده بود........
Back to top Go down
View user profile
ஜ۩ zahra❀◕ ‿ ◕❀۩ஜ
کمی فعال
کمی فعال


Posts : 64
Age : 19
کل تشکر ها و امتیاز ها : کل تشکر ها و امتیاز ها : : 1696
تشکر شده تشکر شده : 1
Join date : 2012-06-23

PostSubject: Re: ☁rainy love☁ - ☂ss501☂   Wed Jul 04, 2012 9:06 pm

حس کردیکی داره....داره......
چشماشوبازکردوسریع صورتشوکنارکشیدوباخشم به مینهاخیره شد...
_:صبحت بخیرعزیزم.....ازکنارتخت هایسون بلندشدوکنارپنجره رفت....
چشم به هم زدنی خودشوتولباس سفیدی دیدکه حتی ازدیدن خودش توآینه میترسید.......
منتظراتفاقی هرچندکوچیک بودکه ازاون وضعیت دربیاد....تحملش تموم شده بود.میخواست جیغ بکشه.شهامتشوجمع کرد....برگشت وباالتماس به پدرش خیره شد....
_:یه بارزندگیموباکاراتون جهنم کردی......امایونگ سنگ بودومن ....خواهش میکنم پدر....منونابودنکن.........مادرمو...
_:اسمشونیار........
_:چرا؟!.حتی ازشنیدن اسمش خجالت میکشین؟؟؟
پوزخندی زدوپشتشوبه هایسون کرد:اون بودکه ازخجالت خودشوکشت....من توزندگی هیچی براش کم نذاشتم.امابااین حال یه روزکه اومدم خونه....توبغل مردغریبه ای دیدمش.نتونستم جلوی خودموبگیرم....باعصبانیت ازش توضیح خواستم.....چیزی نداشت که بگه....
_:باورنمکنم......
_:اگه یونگسنگ آرومت کرد...سانی منودوباره به زندگی برگردوند....اونقدرتورودوست داشت که نخواست تصویربدی ازمادرت توذهنت باشه چون تویه بچه بیشترنبودی....ولی حالافکرکمنم بزرگ شدی...این کمترین کاریه که میتونم درحق خوبی هاش بکنم............
_:پدر.....من.........
ولی ازاتاق بیرون رفت....یادش نمیومدکی تاحالاگیج شده......یکدفع یونگ سنگودیدکه ازجلوی درردشد....سریع دوییدوصداش کرد.....
یونگ سنگ وایساد....
آروم بهش نزدیک شد...
_:علاقه ت فقط همین بود؟
برگشت وبانفرت بهش خیره شد....
_:که حتی ازم توضیح نخوای........حتی ازخودم نپرسی به دروغ هرکسی دوست داشتی گوش بدی؟؟؟
این تویی؟؟؟.........میخواستم همه چیزوبهت بگم....این که مینهاکیه...چرابرگشته...اما....
_:اینقدردوستش داشتی که نتونستی......
_:هئویونگ سنگ!!!!........اه کسی روازته قلبم دوست داشتم فقط توبودی.....حالاکه فکرمیکنم میبینم مادرمم نبوده توبودی...
Back to top Go down
View user profile
ஜ۩ zahra❀◕ ‿ ◕❀۩ஜ
کمی فعال
کمی فعال


Posts : 64
Age : 19
کل تشکر ها و امتیاز ها : کل تشکر ها و امتیاز ها : : 1696
تشکر شده تشکر شده : 1
Join date : 2012-06-23

PostSubject: Re: ☁rainy love☁ - ☂ss501☂   Wed Jul 04, 2012 9:13 pm

_:ازدروغات خسته شدم....
_:توفکرکن دروغ میگم.........ولی اگه توکاری نکنی..من........
منتظرحرف هایسون نشدورفت.هایسون زیرلب گفت:من............خودمومیکشم...مثه ......
دیگه چیزی نگفت به بیرون خیره شدبارون می بارید..دلش میخواست زیربارون بره.....امانمیتونست..دیگه توان خیلی ازکارهارونداشت....
.....................................................
همراه پدرش میخواست واردکلیساشه
_:پدرخواهش میکنم....
_:لی هایسون.........تمومش کن...
_:اگه خودموبکشم....پدر....
پدرش زل زدتوچشماش وگفت....:میتونی زیراین بارون فرارکن....یونگسنگومیفرستم دنبالت...لبخندزد....ودوید.......
یه نفرنزدیک یونگ سنگ اومدوگفت:بیرون باهاتون کاردارن....
سمت پدرهایسون رفت واون همه چیزوبراش تعریف کرد....یونگ سنگ ازکلیسابیرون رفت توخیابون اصلی شروع به دویدن کرد....نمیتونست درست اطرافوببینه.....خلاصه هایسونو که میدوییدپیداکردوفریادکشید:هایسون..........
هایسون برگشت اول لبخندزد.امابادیدن مینهاکه باماشین به یونگ سنگ نزدیک میشددست وپاشوگم کردوجیغ کشید:یونگ سنگ.......
یونگ سنگ برگشت ...بادیدن ماشین وحشت کردوجاخالی داد.ماشین کنترل خودشوازدست داد.جاده بی نهایت لغزنده بودواون تصادف که ماشین منفجرشد......
.................................................................................
مدادرودفترگذاشت وبه بیرون ازپنجره خره شدهنوزبارون می بارید....به چهره مردی که روتخت خوابیده بودنگاه کرد..هواهنوزتاریک بود.آروم پنجره روبازکردودستشوزیربارون گرفت.......وبه زندگی خودش فکرکرد....بعدآروم به تخت نزدیک شدوکناریونگ سنگ درازکشید.....
_:تمومش کردی؟؟؟
_:آره.....همشونوشتم.....عشقمون همیشه بارونی بود...اسمشوعشق بارونی گذاشتم........
_:من که حق نظردادن ندارم ..خانوم زیادی کله شق تشریف دارین.....
هایسون آروم لپ یونگوبوسیدوچشماشوبست..........
..........................................................
بالاخره تمومش کردم....مطمئنم داستان ازاین چرت ترنخونده بودین.ولی برای من خیلی باارزش بودچون اولین داستانی بودکه تووب میذاشتم.....قبلاداستان مینوشتم امااین اولیش بودکه درمورددابل اس بود....میسی که تحملم کردین......تاداستان بعدیموشروع کنم.باییییییییی

Back to top Go down
View user profile
maryami
داره راه میوفته
داره راه میوفته


Posts : 22
Age : 20
کل تشکر ها و امتیاز ها : کل تشکر ها و امتیاز ها : : 1630
تشکر شده تشکر شده : 1
Join date : 2012-07-27

بازی طرفداران
عضو ها:
1/1  (1/1)

PostSubject: Re: ☁rainy love☁ - ☂ss501☂   Thu Aug 02, 2012 1:01 pm

مسسسسسسسسسسی خیلی خوب بود عزیزم
Back to top Go down
View user profile
Sponsored content




PostSubject: Re: ☁rainy love☁ - ☂ss501☂   Today at 11:40 am

Back to top Go down
 
☁rainy love☁ - ☂ss501☂
View previous topic View next topic Back to top 
Page 2 of 2Go to page : Previous  1, 2
 Similar topics
-
» Spray painting woos
» Madhubala EIEJ Written Update 6Jul13 "RK refuses to share Madhu with Sultaan "
» Converge Nu Gundam WIP (Landel)

Permissions in this forum:You cannot reply to topics in this forum
persian fans SS501 :: Story :: SS501-
Jump to: